(...)
JİYANEM KÜRDİSTAN
چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 14:56 ::  نويسنده : rap3nter       

 

 

 

کامنت گذاشتن رایگان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 17:03 ::  نويسنده : rap3nter       



سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 17:01 ::  نويسنده : rap3nter       

 

 


سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 17:01 ::  نويسنده : rap3nter       

 

 


سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 16:59 ::  نويسنده : rap3nter       

متاسفانه اينجانب فاقد هرگونه عمه مي باشم

 


 


 


 

اونا رو ديديد خوشتون اومد.اينارم داشته باشين تا بريم سر اصل مطلب:


 

حالا رسيديم سر اصل مطلب:


 

خوشتون اومد.اگه اومد منم دعا كنيد.


 



سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 16:56 ::  نويسنده : rap3nter       

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 



شنبه 12 اسفند 1391 :: 20:17 ::  نويسنده : rap3nter       

 من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم...

آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم،
که دیواری ما را از هم بگیرد... 

بیا......

 لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی،
دوباره برگردیم...



پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 :: 20:43 ::  نويسنده : rap3nter       

 

 


میخواستم بزرگ بشم



خاکمو آباد کنم


زن بگیرم


مادر و پدرمو ببرم کربلا


دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم


خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم


خوب نشد


باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم


رفتم که


دروغ نباشه


احترام کم نشه


همدیگرو درک کنیم


ریا از بین بره


دیگه توهین نباشه


محتاج کسی نباشیم


 

الان اوضاع چطوره؟؟

 

اوضاع خيلي خوبه


پسر دايم 27 سالش بود 6 سال بود نامزد بود يكي رو ميخواست


بهش كار ندادن باباي دختره داد به يه نفر ديگه پسر دايم خودشو كشت


پدر بزرگم سالي 2بار مكه ميره ولي يه بار نيومد دست نوه اش رو بگيره.


داداشي اوضاع خيلي عاليهدختره با نامزدش تا دم دانشگاه ميره داخل دانشگاه با n نفر


ديگه هم هست

 

داداش جونم اوضاع حرف نداره


چند نفري 3000ميليارد تومن اختلاس كردن ككشونم نگزيد

 

داداش اوضاع از اين بهتر نميشه


پسراي سرزمينت ابروهاشونو برميدارن مثل دخترا


 

 

داداش اوضاع خيلي قشنگه


مردم همديگرو فوش مادر ميبندن


داداش اين مرد با سنش به خاطر اينكه پيش زن و بچه اش


شرمنده نشه شبا هم كار ميكنه


 

داداش گل نخريدن ازش هيچ بدجوري هم دلش رو شكستن...

 

داداش ميگن فقط شبكه BBc نبود كه عكس بگيره اينجوري به


يتيم ها كمك ميكنن مثل امام علي مخفيانه نميرن كه نشناسنشون

 

داداش شما رشادت كردين ولي جومونگ شد سنبل رشادت.....


داداش قويترين مرد جهان رو يه نوجوان 17 ساله كشت..

 

داداش يه♥♥ مـــــــادر♥♥ چندتا بچه رو نگه ميداره آخ نميگه


اما چندتا بچه يه ♥♥ مـــــــادر♥♥ رو نگه نميدارن..

 

داداش دختره سن كم داره كار ميكنه كه شما به خاطر


آسايش اينا از خودتون گذشتين

داداش سالي چند تا از اين حادثه ها داريم...

 

يه مرد زن و بچه اش رو تو اسيد سوزوند


چشماي جفتشون از كاسه دراومد.

 

داداش تو مصرف مواد مخدر اول شديم...

داداش آذربايجان خيلي سرده ....

 

داداش اين كوچولو تو جوب هاي كشورت پيدا شد ببين چه اوضاع خوبه

 

داداش اين بچه تو سرما خوابش برد ميبيني شهر چقدر ساكته؟؟؟


هيچكي توجه نميكنه....

 

داداش اوضاع خيلي بهتر از ايناست به قول اون خواننده


...<<همه چي آرومه من چقدر خوشبختم>>...

 

این پستو گذشتم اشک بریزیا ................... آره گریه کن

درس بخونم مهندس بشم

سلام هم وطن.



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:17 ::  نويسنده : rap3nter       

 

 

کامنت گذاشتن رایگان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

لحظه های سفر (۱)

"لحظه های سفر" اول یه ایده بود که آروم آروم در ذهنم شکل گرفت و بعد با لطف و کمک های آقای " رامین نوری"- دوست گرامی و مجری کارشناس برنامه رادیویی چراغ-  فرصت خلق شدن پیدا کرد. وقتی شبانه با همه وجود و احساسم مشغول نوشتن قسمت های مختلف " لحظه های سفر" شدم فهمیدم که دیگه وقتش رسیده اون ایده لحظه ای، به دنیای اکنون بیاد. وقتی پشت میکروفن ضبط صدای رادیو نشستم و متن های "لحظه های سفر" را خواندم؛ احساس این رو داشتم که شاید متنی که به عنوان  لحظه های  زاییده از سفر نوشتم؛ بتونه حال و هوای یک شهروند این شهر خاکستری رو در حالی که داره ساعات پایانی شب را طی می کنه و فرصت پای رادیو نشستن را هم داره، عوض کنه. شاید اصلا بتونه آرومش کنه و شاید انگیزه ای بشه براش تا برای یه سفر خاطره انگیز برنامه ریزی کنه. 

در قسمت های مختلف "لحظه های سفر" که پخش آن از هفته گذشته آغاز شده تلاش کردم در قالب یک متن عامیانه و در عین حال ادبی، لحظه های ناب سفر را به تصویر بکشم. به صورت غیر مستقیم بگم که دارم از چه منطقه ای صحبت می کنم و حتی راه دسترسی به آن کدام است. این ویژگی در همه متن ها به جز "یه شب برای دلی که هوای درخت و پرنده به سرش زده" صدق می کنه.

منتظر نظرات دوستانی هستم که فردا شب - هر یکشنبه - فرصت می کنند رادیویشان را روی موج اف ام، ردیف ۹۴ مگاهرتز تنظیم کنند و از ساعت ۲۱ لغایت ۲۳ پای برنامه چراغ شبکه تهران با موضوع گردشگری و محیط زیست بنشینند و در نیمه دوم برنامه پس از پخش اخبار به "لحظه های سفر" گوش بسپارند. برنامه فردا شب "چراغ" به موضوع گردشگری ادبی اختصاص دارد و مهمان برنامه هم آقای آرش نورآقایی هستند.

"برای اولین دیدار با کویر..." عنوان نخستین قسمت از "لحظه های سفر" بود که یکشنبه هفته گذشته از چراغ یکشنبه شب ها پخش شد.

  برای اولین دیدار با کویر...

اولین ها همیشه تو ذهن موندگارن. این رو خودش گفت؛ وقتی می خواست از تجربه اولین دیدارش با کویر بگه. می گفت بارها و بارها دربارش خونده بود و تصاویر زیادی ازش دیده بود اما هیچ وقت مثل اولین بار که پاشو روی رمل های داغ کویر گذاشت؛ حسش نکرده بود. اون موقع حتی نمی دونست رمل ها همون تپه های ماسه ای اند که مثل غمباد تو دل کویر با اومدن باد به آرومی جابه جا می شن و ظرف چند روز سفر می کنن رو تن داغ کویر.

می گفت: اولین ها همیشه تو ذهن موندگارن. مثلاً همین تجربه اولین دیدار با کویر که تو یکی از روزهای پاییز اتفاق افتاد. به خاطر همینه که همیشه وقتی نسیمی خنک به پوستم می خوره ذهنم رو می دزده و می بره تو همون رویای اولین. یادش بخیر. کدوم کویر بود؟ مرنجاب. همون کویری که برای رسیدن بهش باید راهتو کج کنی سمت کاشان و بعد شهرستان آران و بیدگل. اون وقته که حال و هوای مسحور کننده کویر خودش می شه راهنمات. راستی یادت باشه یه جوری بری که یا طلوع آفتاب یا غروب کویر رو هم تجربه کنی. خندید و گفت: سعی کن این رو هم جزو اولین هات بگنجونی. این جوری دوستیت با کویر قوام پیدا می کنه و تا همیشه جاودانه می شه.

با هیجان می گفت: نمی دونی چه حالیه وقتی برای اولین بار دست می کشی روی شن های داغ کویر. وقتی باد هو می کنه دور تا دورت و بعد تو غرق می شی تو صدای سکوت. شاید بگی سکوت که صدا نداره. باور کن داره. یه صدای ویزه هست. یه صدای ممتد و کوک شده. مثل صدای لحظه هایی که یه قلب از کار می اوفته و خطوط نوسانش به خطی ممتد تبدیل می شه.

می گفت: اولین ها همیشه تو ذهن موندگارن. مثل وقتی که سادگی کویر کودک درونت رو بیدار می کنه و تو بی دغدغه دراز می کشی رو سراشیبی یه رمل داغ و لذت غلت خوردن همراه ماسه های بیقرار رو تا همیشه تو ذهنت ثبت می کنی. آغاز دوستی با کویر مثل پیدا کردن یه رفیقه که خیلی موقع ها پشتت بهش گرمه. برات موندگاره و تو رو وصل می کنه به خودت. جایی که امن ترین نقطه دنیاست.

 



 
درباره وبلاگ

FOLLOW ME ON İNSTAGRAM : im_amiral
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران