(...)
JİYANEM KÜRDİSTAN
دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

سفر

درست وقتی گل زعفران را لای دفترچه ام گذاشتم و بستمش؛ تو پلک هایت را روی هم گذاشتی. وقتی سر بلند کردم تا چشم در چشم هایت شوم؛ تو به خواب رفتی. وقتی دفترچه ام را به عمد، بر زمین پرت کردم تا خوابت را فراری دهم؛ تو به دعوت پادشاه هفتم سفری دور و دراز را آغاز کردی...  



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

نگاهی دوباره

گاهی اوقات رفتن سراغ فایل عکس سفرهای گذشته، حس و حال خوبی داره و کمک می کنه خاطره های خوبمون را مرور کنیم. اگر شما هم مثل من چنین عادتی دارید؛ پس با یک تیر دو نشان بزنید؛ هم با مرور دوباره عکس هایتان مجدداً سفر کنید و هم اینکه در مسابقه عکس گردشگری شرکت کنید. لینک موجود می تونه اطلاعات کامل را برای شرکت در این مسابقه در اختیارتون قرار بده. فقط یادتون باشه که برای بازبینی عکس هاتون تا ۲۷ دی ماه بیشتر فرصت ندارید.

http://aksonline.ir/fa/13911014/13525.html/



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

لحظه های سفر (۲)

متن "برای یک شب در ییلاق ماسال" را به عنوان دومین قسمت از آیتم "لحظه های سفر" برنامه "چراغ" رادیو "تهران" نوشتم و اجرا کردم. انتخاب موسیق تالشی در بطن این نوشته را خیلی دوست داشتم. این موسیقی من را برد به حال و هوای لحظه های سفر در ییلاق ماسال...

پ.ن(۱): "لحظه های سفر" به عنوان میان برنامه، در برنامه رادیویی چراغ پخش می شود. این برنامه که هر یکشنبه از ساعت ۲۱ لغایت ۲۳:۳۰ دقیقه روی آنتن رادیو تهران می رود؛ به موضوع گردشگری و محیط زیست می پردازد.

پ.ن(۲): برای دانستن اینکه "لحظه های سفر از کجا آمد و به کجا خواهد رفت؛ به ردپای شصتم رجوع کنید.

ایوان اقامتگاه ییلاق" آری دول" ماسال-پاییز ۹۰

 

برای یک شب در ییلاق ماسال

گفت: ساعت 12 که بشه همه چراغ ها خاموش می شن. کوه و درخت و جاده و این کلبه چوبی می ره تو تاریکی. می ره تو سکوت. بعد مه، آروم آروم دورت رو می گیره و شب، تن پوش زری دوزی شو پهن می کنه روی تنت. کم کم پشت پلکات سنگین می شه و خواب پر رمز و رازی می بردت تو دنیای خودش.

می گم: ما شهری ها عادت نداریم! خواب وسط جنگل؟ تو تاریکی مطلق؟ مه؟ سکوت؟ پس نور تند تلویزیون چی می شه؟ پس موسیقی قبل خواب؟ اینترنت و چراغ بالای سر؟...

می گه: زمان زیادی نداری. ساعت 12 که بشه همه چراغ های ییلاق "آری دول" ماسال خاموش می شن. این روشنایی و سر و صدایی که می شنوی از موتوربرق ییلاقه. ما که برق نداریم. فقط تا 12 شب. بعد سکوت می آد و مه و خواب.

با صدای بلند و کمی شیطون می گم: یعنی همه این جنگل به این بزرگی می ره تو تاریکی. همه گیلان؟ همه اینجا؟ ییلاق "آری دول"، "کوه های طاسکوه" ماسال؟

می خنده و می گه: نه عزیز جان! همه جا نور هست. نور از رشت و صومعه سرا رد می شه و مستقیم می آد سمت ییلاقات ماسال؛ حوالی کوه های "طاسکوه"، ییلاق "آری دول" یعنی جایی که ما هستیم. بعد از اینجا به بعد فرصتش کم و کم تر می شه و جای خودش رو به تاریکی و سکوت و مه می ده. .این آخرین جمله اش بود قبل از اینکه بره و موتور برق رو به احترام اومدن شب خاموش کنه.

با دور شدنش من هم می رم تو اتاقم و پشت پنجره اقامتگاه چوبی این مرد ییلاق نشین خیره می شم به درخت های جنگل طاسکوه. بعد حرف هاش می ریزه تو سرم و دور دور می چرخه. تو همین لحظه هاست که بلاخره اتفاق می افته. همه جا رنگ مشکی پاشیده می شه. راست می گفت؛ حالا مه آروم آروم داره از پنجره می آد تو اتاق. سفیدیش رو خوب می بینم تو این سیاهی شب. دیگه صدایی نیست جز نوای ممتد سکوت. راست می گفت این مرد ییلاق نشین که شب های "آری دول" ماسال با مه و سکوت و خواب آغاز می شه.



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

عذرخواهی

از همه دوستانی که طی هفته گذشته "ردپای این روزها" را دنبال کرده اند و اقدام به گذاشتن پیام کرده اند؛ عذرخواهی می کنم. چرا که متاسفانه به دلیل ایجاد اختلال در این صفحه،  کلیه پیوندها، امکان ثبت نظرات و همچنین نظرات ثبت شده دوستان از بین رفته است. در حال حاضر مشکل پیش آمده با همکاری مدیریت بلاگفا، بر طرف شده است. سپاس از حضورتان.



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

حیات خاطره

ببین چگونه نطفه خاطره ات

جنینی نارس شده است که با هر لگد

هراس تولد را نهیب می زند

ببین ثانیه های آبستن از تو

چگونه بی پایان و نفس گیر پیش می رود

و ببین چند نه ماه گذشته است که

دیگر میلی به فارغ شدنم نیست



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

من با من

درست مثل پدر و مادری که به زمین بازی چشم دوخته اند و با ته لبخندی رضایتبخش جنب و جوش و شادی کودک شان را تماشا می کنند؛ تو را نگاه می کنم و در این فکرم که چگونه صدایت بزنم و بگویم: شیرین...، بقیه حرف هایت باشد برای بعد...



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

زندگی در طهران

بلاخره کتاب «من او»، نوشته «رضا امیرخانی» را بستم. چند ماه بود که در صفحات سیصد این رمان گیر کرده بودم و تکان نمی خوردم. انگار نمی خواستم تمامش کنم. یه جورهایی شده بود حذف کننده لحظه هایی که نمی خواستم حس شان کنم. به همین خاطر همیشه کنارم بود. گاهی روی میز، گاهی روی مبل و گاهی کنار بالشم روی تخت. در این چند ماه گذشته هر وقت می خواستم نباشم شیرجه می زدم به «من او». می رفتم به خانه فتاح ها. می رفتم در گودی های طهران قدیم قدم می زدم. می رفتم درجمع خانواده و محله ای پر جنب و جوش. پر از حرف، پر از اتفاق، پر از عشق. می رفتم تا کوره پزخانه خانواده فتاح، بین کارگرها.  روزهای کشف حجاب. روابط محکم بین همسایه ها. اعتقادات. نگاه ها. هفت کور. تکه کلام ها. چقدر حضور در دنیای این رمان را دوست داشتم. فکر می کنم به دلیل تصویرسازی قوی نویسنده، من هیچ وقت زندگی چند ماهه در صفحات «من او» را فراموش نخواهم کرد. در این رمان، راوی از ابتدا، انتها را برایت شرح می دهد. بعد لحظه لحظه اطلاعاتت را بیشتر می کند. بعد هر چه بیشتر پیش می روی می فهمی که باید عمیق تر بدانی و در آخر متوجه می شوی که تازه به پایان «من او» رسیده ای. گفتگوی راوی های داستان با هم، فلش بک های شفاف و رشته محکم داستان از جمله امتیازهای این رمان بود... و بخش هایی که از «من او»  در ذهنم ماندگار شد:

-         فتاح - یکی از شخصیت های اصلی رمان - در واکنش به  اتفاق های کشف حجاب در زمان رضاشاه:«مملکت ما از دیار کفر پلید تر است! دست کم در کفرستان به قاعده ای آزادی هست که هر کسی آن طور که خواست زندگی کند. اما این جا اجبار است که آن طور که دیگران می خواهند، زندگی کنیم. آدم باید آن طور زندگی کند که خدا می خواهد اما اگر نشد آن طور که خودش می خواهد به ز آن طور است که دیگران می خواهند...»!

-         « تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی زاد باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکماً شیره اش هم مطبوعه! اما دل آدم را که می ترکانند، دیگر شیره نیست، خونابه است...باز هم مطبوعه؟»

-         «آزادی یعنی هوا! مهم نیست که بشناسی اش. مهم این است که در آن نفس بکشی... این را به آن هایی می گویم که خیال می کنند با سخن رانی شان باید به ما آگاهی بدهند. آزادی بدیهی است. تعریف نمی خواهد...»

-         «اگر یک آدم خوب، خیلی خوب، میان یک جمع نباشد آن جمع به شمار سه از بین می رود. گرگ ها هم را پاره می کنند... پس نخ تسبیح همان آدم خوب است. همان کار خوب است..»

 



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

برای گذر 

سفر یه روزه به محلات؛ یعنی تهران، مرکزی، دلیجان و در نهایت محلات. غار نخجیر – در 8 کیلومتری دلیجان - بعلت تعمیرات تعطیل! مسیر، سرد و خاکستری. مجتمع های آبگرم با مسافرهای اندک و گلخانه های محلات، مامن زیبایی های منزوی....  



دوشنبه 07 اسفند 1391 :: 22:13 ::  نويسنده : rap3nter       

غریبه های شهر

این روزهای پایانی سال، در خیابان های شلوغ شهر خاکستری مان، دائماً مردمی را می بینم که حین راه رفتن، در حال حرف زدن با خودشان هستند. هر بار دقت می کنم که آیا مشغول تلفنی صحبت کردن با هندز فیری هستند؟! اما نه، خبری از گوشی و هیچ سیمی نیست...



شنبه 05 اسفند 1391 :: 20:00 ::  نويسنده : rap3nter       
چند عکس بامزه ! (طنز 5 )
 
ای وای من !!
 


 
درباره وبلاگ

FOLLOW ME ON İNSTAGRAM : im_amiral
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران